تاريخ انتشار : ۶ بهمن ۱۳۹۲ تعداد بازديد : 2591

 طنزی بر روشنفکری مادمازلی

به نام خداوند جَو آفرین!

در ادوار هزار ساله ای که  گذرانده ام هیچ کجا این همه پرتو های رادیومغزی نیافتم. در روزگار شما از بس که ارشیمدس یافتم و "یافتم، یافتم" یافتم! زنده شد خاطره ای که مرا به یاد مجالستم با ارشمیدس فقید در آن حمام آب گرم یونانی انداخت که شرحش را گویم و  امید است این خاطره را با احوال نامساعد فعلی ام قاطی نکنم:

دوران مشروطه بود. حقیر در حمام در حال کرم ریختن بودمی. ناگاه از بین آن همه بخار  دیدم تنی هی کله اش را می کند زیر آب در می آورد! می کند زیر آب در می آورد!

گفتم نکند خدایی ناکرده تیر این قشون استبداد در جاییش فرو رفته است که یکهو فریاد زد؛ "یافتم! یافتم!"

ما گفتیم خب انشاالله خیر است، که ناگهان عور مادرزاد از حوض آب پرید بیرون و رو به من در حالی که یکی از دستانش را گره کرده رو بالا نگه داشته بود گفت؛ "یافتم، یافتم! "

حدیث نفس کردم که به گمان باید شیء گران مایه ای باشد که چنین می کند لذا نخستین کلامی که جاری ساختم این بود که؛ "خب مال من است! "

تا ما چنین گفتیم کله اش را انداخت پایین و همانطور که صیحه می زد یافتم،یافتم، لخت مادر زد چند دور در حمام زد و بعد به همان وجه به داخل کوی همی رفت!

ما را بگو ملحفه به رویتان تکه پارچه ای به دور غیره مان انداختم و لخت به دنبالش رفتیم بیرون و فریاد زدم؛ " آی دزد، پدر سوخته مال من است! "

و به دنبال این بود که ندایی از بقال و چقال و خداوند حمامی و مامور دولت رسید که همه لخت و پوشیده، دوان دوان فریاد سر دادندی که؛ "مال ما است! "

tttrl

ما را بگو ۲ پا داشتیم که با ۲ پای دیگر چهارپا شدیم و با سرعت هرچه بیشتر به سمتش تاختیم تا اینکه رویت کردیم به ناگاه در نزدیکی کوی کلبیان ایستاد!

کوی کلبیان بود و سودا کده ی خلق، از آن گوشه ضعیفه ای چادرش را کشید بر روی گونه اش و گفت؛ "وای! خاک بر سرم ننه، مدل خشن که میگن اینه؟ "

در گوشه ای مردی یکی از اشعار حافظ فقید را زمزمه کردی که تا بر ارشمیدس مآب ما نظر کرد بر روی مصرع اول این بیت دیگر ماند و تا آخر بار تکرار کرد؛

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/بنده طلعت آن باش که آنی دارد

شاهد آن نیست که مویی و میانی داااااااااااارررررررد!

در این حین بود که ناگه ۲ پسرک صغیر از کوی کلبیون دوان دوان پایین آمدند و یکی شان که خردتر بود فریاد زد؛

" وای! پسر نظر کن، این شخص گویی فنی الی مکتبی هست که درباره اش بحث می کردیم، عالیجناب، تو را به خدا پیشوای ما بشوید، آقا تو را خدا، تو را خدا! "

در همین حین رفیقش زد بر سر وی و گفت "حالا درست است ما گفتیم مکتب زندگی بدوی لیک این حیثیت ما را کلاً می دهد بر باد، لذا حداقل این لنگ را بینداز دور کمرش و تعجیل کن تا کسی او را به تصاحب خود درنیاورده است."

و ارشیمدس مآب ما که همچنان جار می زد؛ "یافتم! یافتم!" و صدها ندای دیگر که از هر طرف شنیده می شد؛

"بنده خداوندِ حمام هستم، هرکه هر چه بیابد سهم منه، حق منه، عشق منه، مال منه، ارث ننمه! "

"چه می گویی مردک! خوب است کسی ناموس گم نکرده است در حمامت! "

" ا چرا میزنی تو سرم؟ اصلا خودت برو اون مکتب مزخرفت رو درست کن! "

"شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد! "

" ننه به قربان آن مدل خشنت برود، من چندی پیش گوشواره ام را گم کردمی، شویم شاهد است! "

مخلص کلام آنکه در همین گیرو دار بود که شوری در وجودم برانگیخته شد و بانگ کشیدم؛

آهای! رفیق! هزار سال پیش ارشیمدس فقید به حقیر گفت هر آنکس که به زیر آب برود به اندازه وزن مایع هم حجمش سبک می شود! لیک کنون من یافته ام که اتفاقاً هر آنکس زیر آبی برود به اندازه آنچه که بتواند بار کند سنگین می شود!

لذا احساساتی مشو و بگو اصلاً چه یافته ای؟ مال است، علم است؟ حرام است؟ حلال است؟ درست است؟ غلط است؟

سکوت همه جا حاکم شد، اینجا کمی ریا هم بر حقیر حاکم شد، گفتم خداییش چقدر خوب حرف میزنمی ها! که یکدفعه طرف فریاد زد؛

"یافتم! یافتم! "

گفتم؛ آقا نه شما ارشیمدس هستید و نه اینجا یونان است، آخر چه یافته اید که اینگونه پرده شرم دریده اید و در بین ناموس و اولاد خلق عریان عیان گشته اید؟! آخر هر چیزی و هر کاری مکانی دارد!

237

دوباره فریاد زد؛ "یافتم!، یافتم! "

کمی غضب کردمی و فریاد زدم؛ آقا، محترم الدوله، ارشیمدس نوین، انتلکتوئال۱، منور الفکر، باشد، خب چه یافتی؟ دوباره شروع کرد به فریاد زدن که یافتم! یافتم!

رو به جمع گفتم؛ sorry can I speak france?

جمع با چشمان گشاد دمی به من نظر کردندی، که به طور کامل پاسخم را یافتم و فریاد زدم؛

(آقا، چه یافتید؟)    ? Monsieur, qu'avez-vous trouvé

که ناگه، یافتم یافتم هایش قطع شد، ( از کنون الی بعد به شمایل slow motion تصور بفرمایید! ) کمی به پیرامون خیره شد، و بعد سرش را به سمت دستش که مشت کرده بالا نگه داشته بود، برد.

جملگی به سوی مشت گره کرده ی وی نظر کردندی و گویی تمام سکنات و مرغان جهان لال گشتی که به ناگاه، گره از دستانش باز کرد،و چیزی از دستانش به زمین افتادی…

همه بر زمین خیره گشتندی…

 و سپس چندی بر چهره سرخ ارشمیدس مآب جوان که گویی حیران شده بود نظر کردندی که به ناگاه به خود آمدی و دستانش را حایلی میان ما و غیره اش قرار دادی!

همگان دندان غیض بر روی هم می ساییدندی که به ناگاه ارشیمدس مآب جوان بادی در قپقپ انداخت و پس از آنکه گلویش را صاف کرد با کمی مکث و لرز، آرام گفت؛

خب یافتم، یافتم…. بند تنبانم را یافتم یعنی یافتمی!

و بعد از آن بود که ندای الفاتحه مع صلوات! به آسمان پر کشید و مرغان آسمان که در تمام این مدت خفقان گرفته بودندی های های تبسم سر دادندی!

Funny-1696-

البته آن دو کودک پس از دیدن آن بند تنبان، یکی شان از شوق غش کرد و دیگری فریاد برآوردی که "وای! شاهکاره! شما نمی فهمید که چه پشتوانه غنی فکری، مغزی و عروقی و چه هنر و استعداد و فلسفه ای در درون این بند تنبان نهان است" و بعدها نیز راهش را ادامه دادندی و کنون نیز وی در گوشه و کنار و داخل و خارج از این سرزمین سرسپردگانی دارد که او را ستایندی و وی را کشته ی بند تنبان نامیدندی!


۱-اشاره ای است به ورود نخستین واژگان به معنای روشنفکر از فرانسه




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)


  1. mohammad گفت:

    سلام سایت خوبی بود اگه مایل به تبادل لینک هستید منو خبر کنید ممنون
    http://www.ansar-mahdi82.blogfa.com

  2. حرف تو گفت:

    سلام
    تشکر از شما به خاطر ارسال مطلبتان به سایت “حرف تو”
    ” طنزی بر روشنفکری مادمازلی ”
    با آدرس:http://harfeto.ir/?q=node/21772
    در این سایت انتشار یافت.
    چشم به راه مطالب خوب شما هستیم.
    هدیه سایت “حرف تو” به شما:
    “امام باقر (علیه‌السّلام): همواره در سحرگاهان تا طلوع خورشید دعا کنید، زیرا این وقتی است که در آن، درهای آسمان باز می‌شود و روزی‌ها تقسیم می‌گردد و حاجت‌های بزرگ برآورده می‌شود.‌”
    یا علی