تاريخ انتشار : ۱۵ شهریور ۱۳۹۲ تعداد بازديد : 2440

 ببخشید شما ثروتمندید ؟


 

هوا بدجورى طوفانى بود و پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

 پسرک پرسید : ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین؟؟؟

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه می کرد.

بعد پرسید: ببخشید خانم! شما پولدارین ؟؟؟ ببخشید شما ثروتمندید ؟

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من … اوه … نه ! 

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

 “ماریون دولن”




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)


  1. یونس گفت:

    اگه مقدور یه توضیح کوتاهی درباره ی ماریون دولن بنویسید.

  2. ali گفت:

    زیبا بود
    موجب شد قدری بیشتر اندیشه کنم

  3. صبا گفت:

    همیشه داشته هایمان رانادیده میگیریم وبه نداشته هایمان فکر میکنیم.
    خدایا ممنون بخاطرهمی چیز