تاريخ انتشار : ۴ مرداد ۱۳۹۲ تعداد بازديد : 5449

 عشق و افطار


 

مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه …

 نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه، کلید انداخت، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه و وسایل سفره افطار را آماده کرد، همه چیز را سر جایش گذاشت …

 زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو …

 نشست سر سفره، دو قاب عکس را آورد !

 یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه…

(محمد رضا مهاجر)

عشق و افطار




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)