تاريخ انتشار : ۴ مرداد ۱۳۹۲ تعداد بازديد : 2366

 روزه نجات دهنده


 

شبلی گوید: در قافله ای به شام می رفتم. راهزنان آمدند، قافله را گرفتند و نزد سر دسته که نشسته بود، بردند و اموال قافله را بر او عرضه کردند . ظرفی را بیرون آوردند که در آن بادام و شکر بود و شروع کردند به خوردن، جز امیر که هیچ نخورد. او را گفتم: چرا نمی خوری؟ گفت: من روزه دارم! گفتم: راهزنی می کنی و اموال مردم را می گیری و آن ها را می کشی و روزه می گیری؟ گفت: ای شیخ! برای صلح جایی باقی بگذار! پس از آن، روزی او را در طواف دیدم و او مُحرم بود و چون خیکی خشکیده و پوسیده، تکیده بود. او را گفتم: تو آن مردی؟ گفت: آن روزه مرا به اینجا رسانید.

روزه نجات دهنده




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)