تاريخ انتشار : 26 جولای 2013 تعداد بازديد : 3694

 روزه حلاج


اون روز هم داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت. جزامی ها داشتند ناهار می خوردند، ناهار که چه؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی که تو آشغال ها پیدا کرده بودند. یکی از اون ها بلند شد و به حلاج گفت: بفرما ناهار!

 – مزاحم نیستم؟

 – نه بفرمایید.

حلاج نشست پای سفره. یکی از جزامی ها بهش گفت: تو چه جوریه که از ما نمی ترسی. دوستات حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند، ولی تو الان …

 حلاج : خب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیان تا دلشون هوس غذا نکنه.

 – پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟

 – نشد امروز روزه بگیرم دیگه …

  حلاج دست به غذا ها برد و چند لقمه خورد، درست از همون غذا هایی که جزامی ها بهشون دست زده بودن. چند لقمه که خورد، بلند شد و تشکر کرد و رفت. موقع افطار که شد غذایی به دهنش گذاشت و گفت: خدایا روزه من را قبول کن.

 یکی پرسید: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی !!!؟؟؟ 

– گفت: روزه ی من برای خداست. خودش می دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم. دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا خوردن چند لقمه غذا ؟؟؟

روزه حلاج




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)


  1. پریسا م گفت:

    چقد روم اثر گذاشت…حیرت زده شدم….ممنون.

  2. نقی گفت:

    پس یعنی خوردن غذا روزه اش رو باطل نکرده………؟؟؟؟

  3. مادون قرمز گفت:

    چرا برای مطالبی از این دست منبع ذکر نمی کنید؟؟

    من هرچه در اینترنت جستار کردم برایش منبعی نیافتم.