تاريخ انتشار : ۲۴ فروردین ۱۳۹۲ تعداد بازديد : 5172

 ویژه نامه شهادت حضرت فاطمه الزهرا (س)




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)


  1. عاشورای فاطمی؛ شهادت اولین مدافع ولایت ؛دخت نبوت؛

    همسر ولایت ؛مادر امامت ؛شافع روزجزا

    حضرت زهرای مطهر(س) برشما دوستان تسلیت باد.
    التماس دعا

    اَللّهُم عَجّل لولیّک اَلفَرَج
    واحد تحقیق و پژوهش فناوری اطلاعات هیئت کاراته شهرستان برخوار

  2. با تشکر از مطلب خوبتان
    مطلب شما با نام خودتان در گلستان بلاگ منتشر شد
    گلستان بلاگ منتظر مطالب شماست
    http://golestanblog.ir/?p=3306

  3. زاهدانه گفت:

    با سلام مطلب شما در سایت زاهدانه درج شد لینک مطلب
    http://zahedaneh.ir/?p=17736

  4. هادی گفت:

    سلام.
    حاجی فلشها نمیخونه لطفا مشکلشو حل کن .
    خدا خیرت بده.
    یاعلی

  5. ناشناس گفت:

    امام صادق (ع ) : اذا قام المصلی الی الصلاة ، نزلت علیه الرحمة من اعنان السماء الی اعنان الارض و حفت به الملائکة و ناداه ملک لو یعلم هذاالمصلی ما فی الصلاة ما انفتل هنگامی که انسان به نماز ایستاد، رحمت خدا ازآسمان بر او نازل می شود و ملائکه اطرافش را احاطه می کنند و فرشته ای می گوید: اگراین نمازگزار ارزش نماز را می دانست هیچ گاه از نماز منصرف نمی شد اصول کافی ، ج ۳، ص ۲۶۵

    با سلام باعث افتخار است که به وبلاگ بنده نیز تشریف بیاورید. مدت زیادی است که شما را لینک نموده ام.

  6. رشید گفت:

    خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
    خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
    خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
    اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
    بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
    تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
    به محـــل زندگیش بازگردد.
    روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
    شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
    دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
    دردش گفتنی نبود….!!!!
    رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
    نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
    چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
    خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
    دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
    به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
    امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
    انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
    احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
    شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
    یک لحظه به خود آمد…
    دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!