' />
تاريخ انتشار : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲ تعداد بازديد : 5658

 حکایتی از مثنوی


 

موشی که مهار شتر را می‌کشید …

موشی، مهار شتری را به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخی به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا این حیوانک لحظه‌ای خوش باشد، موش مهار را می‌ کشید و شتر می‌ آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگی هستم و شتر با این عظمت را می‌ کشم. رفتند تا به کنار رودخانه‌ای رسیدند پر آب، که شیر و گرگ از آن نمی‌ توانستند عبور کنند. موش بر جای خشک شد .

شتر گفت: چرا ایستادی؟ چرا حیرانی؟ مردانه پا در آب بگذار و برو، تو پیشوای من هستی، برو .

موش گفت: آب زیاد و خطرناک است. می ‌ترسم غرق شوم .

شتر گفت: بگذار ببینم اندازه آب چقدر است؟ موش کنار رفت و شتر پایش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوی شتر بود. شتر به موش گفت: ای موش نادانِ کور چرا می‌ترسی؟ آب تا زانو بیشتر نیست .

موش گفت: آب برای تو مور است برای من اژدها. از زانو تا به زانو فرق‌ها بسیار است. آب اگر تا زانوی توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است .

شتر گفت: دیگر بی ‌ادبی و گستاخی نکن. با دوستان هم قد خودت شوخی کن. موش با شتر هم سخن نیست. موش گفت: دیگر چنین کاری نمی‌کنم، توبه کردم. تو به خاطر خدا مرا یاری کن و از آب عبور ده، شتر مهربانی کرد و گفت بیا بر کوهان من بنشین تا هزار موش مثل تو را به راحتی از آب عبور دهم.




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)


  1. ناشناس گفت:

    (L) (L) 🙂 🙂 🙂 🙂

  2. موش خیلی خینگ است گفت:

    (H)