تاريخ انتشار : ۱ مهر ۱۳۹۱ تعداد بازديد : 4027

 آشنایى امام خامنه ای با شهید چمران


” اولاً اين شهيد يك دانشمند بود ؛ يك فرد برجسته و بسيار خوش‌استعداد بود . خود ايشان براى من تعريف مي كرد كه در آن دانشگاهى كه در كشور ايالات متحده‌ى آمريكا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده – آنطور كه به ذهنم هست ايشان يكى از دو نفرِ برترينِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب مي شده – تعريف مي كرد برخورد اساتيد را با خودش و پيشرفتش در كارهاى علمى را . يك دانشمند تمام‌عيار بود . آن وقت سطح ايمان عاشقانه‌ى اين دانشمند آنچنان بود كه نام و نان و مقام و عنوان و آينده‌ى دنيائىِ به ظاهر عاقلانه را رها كرد و رفت در كنار جناب امام موسی صدر در لبنان و مشغول فعاليتهاى جهادى شد ؛ آن هم در برهه‌اى كه لبنان يكى از تلخترين و خطرناكترين دوران هاى حيات خودش را مي گذرانيد . ما اينجا در سال ۵۷ مى‌شنيديم خبرهاى لبنان را . خيابانهاى بيروت سنگربندى شده بود ، تحريك صهيونيستها بود ، يك عده هم از داخل لبنان كمك مي كردند ، يك وضعيت عجيب و گريه‌آورى در آنجا حاكم بود ، و صحنه هم بسيار شلوغ و مخلوط بود . “

 دو یار

” همان وقت يك نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسيد كه اين اولين رابطه و واسطه‌ى آشنائى ما با مرحوم چمران بود . دو ساعت سخنرانى در اين نوار بود كه توضيح داده بود صحنه‌ى لبنان را كه لبنان چه خبر است . براى ما خيلى جالب بود ؛ با بينش روشن ، نگاه سياسىِ كاملاً شفاف و فهم عرصه كه توى آن صحنه‌ى شلوغ چه خبر است ، كى با كى طرف است ، كى‌ها انگيزه دارند كه اين كشتار درونى در بيروت ادامه داشته باشد . اينها را در ظرف دو ساعت در يك نوارى ايشان پر كرده بود و فرستاده بود ، كه دست ما هم رسيد . “

” اينجور هم نبود كه يك آدم خشكى باشد كه لذات زندگى را نفهمد ؛ بعكس ، بسيار لطيف بود ، خوش‌ذوق بود ، عكاس درجه‌ى يك بود – خودش به من ميگفت من هزارها عكس گرفته‌ام ، اما خودم توى اين عكسها نيستم ؛ چون هميشه من عكاس بوده‌ام – هنرمند بود . دل باصفائى داشت ؛ عرفان نظرى نخوانده بود ؛ شايد در هيچ مسلك توحيدى و سلوك عملى هم پيش كسى آموزش نديده بود ، اما دل، دل خداجو بود ؛ دل باصفا ، خداجو ، اهل مناجات، اهل معنا.”

” حضور براى او يك امر دائمى بود . ما از اينجا با هم رفتيم اهواز ؛ اولِ رفتن ما به جبهه ، به اتفاق رفتيم . توى تاريكى شب وارد اهواز شديم . همه جا خاموش بود . دشمن در حدود يازده دوازده كيلومترى شهر اهواز مستقر بود . ايشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت كه با خودش از تهران جمع كرده بود و آورده بود ؛ اما من تنها بودم ؛ همه با يك هواپيماى سى – ۱۳۰ رفته بوديم آنجا . به مجردى كه رسيديم و يك گزارش نظامى كوتاهى به ما دادند ، ايشان گفت كه همه آماده بشويد ، لباس بپوشيد تا برويم جبهه . ساعت شايد حدود نه و ده شب بود . همان جا بدون فوت وقت ، براى كسانى كه همراه ايشان بودند و لباس نظامى نداشتند ، لباس سربازى آوردند و همان جا كوت كردند ؛ همه پوشيدند و رفتند . البته من به ايشان گفتم كه من هم ميشود بيايم؟ چون فكر نميكردم بتوانم توى عرصه‌ى نبرد نظامى شركت كنم. ايشان تشويق كرد و گفت بله، بله، شما هم ميشود بيائيد. كه من هم همان جا لباسم را كندم و يك لباس نظامى پوشيدم و – البته كلاشينكف داشتم كه برداشتم – و با اينها رفتيم . “

” در روز فتح سوسنگرد – چون مي دانيد سوسنگرد اشغال شده بود ؛ بار اول فتح شد ، دوباره اشغال شد ؛ باز دفعه‌ى دوم حركت شد و فتح شد – تلاش زيادى شد براى اينكه نيروهاى ما – نيروهاى ارتش ، كه آن وقت در اختيار بعضى ديگر بودند – بيايند و اين حمله را سازماندهى كنند و قبول كنند كه وارد اين حمله بشوند . شبى كه قرار بود فرداى آن ، اين حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگيرد ، ساعت حدود يك بعد از نصف شب بود كه خبر آوردند يكى از يگانهائى كه قرار بوده توى اين حمله سهيم باشد را خارج كرده‌اند . خب ، اين معنايش اين بود كه حمله يا انجام نگيرد يا بكلى ناموفق بشود . بنده يك يادداشتى نوشتم به فرمانده‌ى لشكرى كه در اهواز بود و مرحوم چمران هم زيرش نوشت – كه اخيراً همان فرمانده‌ى محترم آمده بودند و عين آن نوشته‌ى ما را قاب كرده بودند و دادند به من ؛ يادگار قريب سى ساله ؛ الان آن كاغذ در اختيار ماست – و تا ساعت يك و خرده‌اى بعد از نصف شب ما با هم بوديم و تلاش مي شد كه اين حمله ، فردا حتماً انجام بگيرد . بعد من رفتم خوابيدم و از هم جدا شديم . “

” خدا اين شهيد عزيز را رحمت كند . اينجورى بود چمران . دنيا و مقام برايش مهم نبود ؛ نان و نام برايش مهم نبود ؛ به نام كى تمام بشود ، برايش اهميتى نداشت . باانصاف بود ، بى‌رودربايستى بود ، شجاع بود ، سرسخت بود . در عين لطافت و رقت و نازك‌مزاجى شاعرانه و عارفانه ، در مقام جنگ يك سرباز سختكوش بود . “

” در وجود يك چنين آدمى ، ديگر تضاد بين سنت و مدرنيته حرف مفت است ؛ تضاد بين ايمان و علم خنده‌آور است . اين تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغين – كه به عنوان نظريه مطرح مي شود و عده‌اى براى اينكه امتداد عملى آن برايشان مهم است دنبال مي كنند – اينها ديگر در وجود يك همچنين آدمى بى‌معنا است . هم علم هست ، هم ايمان ؛ هم سنت هست ، هم تجدد ؛ هم نظر هست ، هم عمل ؛ هم عشق هست ، هم عقل . اينكه گفتند :

با عقل آب عشق به يك جو نمی‌رود

بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم‌

نه ، او آب و آتش را با هم داشت . آن عقل معنوىِ ايمانى ، با عشق هيچ منافاتى ندارد ؛ بلكه خود پشتيبان آن عشق مقدس و پاكيزه است . “


 بخشهایی از بيانات امام خامنه ای در ديدار اعضاى بسيجى‌ هيئت علمى دانشگاه‌ها – ۱۳۸۹/۰۴/۰۲




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)


  1. عبدالعلي گفت:

    سلام اين فونت و خط مطلبتون را اگه تغييير بديد بهتره چشم را اذيت مي كنه

  2. قیدر گفت:

    سلام
    خداقوت
    خوشحال میشم از وبلاگ منم دیدن کنید
    خسته نباشید
    http://sangarhaye-asemani.blogfa.com/