تاريخ انتشار : ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ تعداد بازديد : 4748

 صدا،دوربین حرکت!(شهید همت)


بسم رب الشهدا

صـــــدا   دوربین حرکت

از حرف   تـــــــــا  عمـــل

 www.nasr19.ir

ص__________________د_____________________ا

“برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما شود، باید اخلاص داشته باشیم. برای اینکه ما اخلاص داشته باشیم، سرمایه میخواهد که ما از همه چیزمان بگذریم، و برای اینکه از همه چیزمان بگذریم، باید شبانه‌روز دلمان و وجودمان و همه چیزمان با خدا باشد. این‌قدر پاک باشیم که خدا کلا از ما راضی باشد. قدم برمیداریم برای رضای خدا، حرف میزنیم برای رضای خدا، شعار میدهیم برای رضای خدا، میجنگیم برای رضای خدا، همه چی، همه چی باید برای خدا باشد که اگر این‌طور بود، پیروزیم. چه بکشیم و چه کشته شویم، پیروزیم و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا ندارد.من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت از درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي عج الله تعالی فرجه شریف وصل نمايد و در اين تلاش پي گير مسلما نصر خدا شامل حال مومنين است”

دور_________________________________________بین

“گفتم: «بیا این‌جا یک خانه برایت بخریم و همین‌جا زندگی‌ات را سر و سامان بده!»
گفت: «حرف این چیزها را نزن مادر، دنیا هیچ ارزشی ندارد!»
گفتم: «آخر این کار درستی است که دایم زن و بچه‌ات را از این طرف به آن طرف می‌کشی؟»
گفت: «مادر جان! شما غصه مرا نخور. خانه من عقب ماشینم است.»
پرسیدم: «یعنی چه خانه‌ات عقب ماشینت است؟»
گفت: «جدی می‌گویم؛ اگر باور نمی‌کنی بیا ببین!»
همراهش رفتم. در عقب ماشین را باز کرد. وسایل مختصری را توی صندوق عقب ماشین چیده بود: سه تا کاسه، سه تابشقاب، سه تا قاشق، یک سفره پلاستیکی کوچک، دو قوطی شیرخشک برای بچه و یک سری خرده ریز دیگر. گفت: «این هم خانه. می‌بینی که خیلی هم راحت است.»
گفتم: «آخه این‌طوری که نمی‌شود.»
گفت: «دنیا را گذاشته‌ام برای دنیادارها، خانه هم باشد برای خانه‌دارها!»”

(مادر شهید همت)

ح_____________ر______________ک_____________ت

“نشسته بود گوشه اتاق و ساکت بود. من هم ساكت بودم. تنها صدایی كه گاهی توی اتاق می‌پیچید، صدای به هم خوردن اسباب‌بازی‌های مهدی بود. داشت بازی‌‌اش را می‌كرد و ذوق می‌كرد. مهدی یك‌دفعه بلند شد و رفت طرف حاجی. حاجی صورتش را از مهدی برگرداند و نگاهش را دوخت به دیوار كناریش. آمدم بگویم«چرا با بچه این‌جوری می‌كنی!»، دیدم چشم‌هاش تر است و لب‌هاش می‌لرزد. دل من هم لرزید. حس كردم این‌بار آمده كه دیگر دل بكند و برود.”به بچه ها از قبل گفته بود”یا همه اينجا شهيد مي شويم و يا جزيره مجنون را نگه می داريم.”۱اما گویی جزیره مجنون بیشتر به او مشتاق بود ، جزیره دیگر آن تب و تاب را نداشت قلب مجنونِ جزیره مجنون، دیگر آرام گرفته بود چرا که دیگر حاج همتش را با سری از بدن جدا شده  و دستی قطع شده در آغوش کشیده بود…

(۱-همسر شهید همت)




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)


  1. قاسم گفت:

    باورت میشدجایی که حاج ههت به خاک سپرده شده اندکی سرمزارمیروندوباورت نمیشد هیچ کدام از میدان بلوارنامی ازسردارخیبرنیست فقطدومکان هست اسم حاجی هست که بنام پدربزرگوارشان مسجدی به نام محمدرسوالله(ص)به نامحاج ابراهیم همت نامگذاری شده ویکی هم به نام حوزه مقاومت شهیدمحمدابراهیم همت به خداازاون وقتی که حاج همت رابه خاک سپردند مظلومیت حاجی خیلی وقت پیش معلوم بودشما قضاوت کنید سئوال اگرحاج همت شهرشماخاک بودچیکارمیکردیدبرای حاجی؟ 🙂 🙂 🙂 (F)

  2. با سلام و خسته نباشيد به مديريت سايت

  3. یه نوجوان ۱۶ساله بود از محله های پایین شهر تهران.چون بابانداشت خیلی بدتربیت شده بود. خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم.
    تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) زیر و رویش کرد.بلند شد اومد جبهه. یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم امام رضا (علیه السلام ) نرفتم.می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم.یک ۴۸ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا (ع) زیارت کنم و برگردم …اجازه گرفت و رفت مشهد.دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه.
    توی وصیت نامه اش نوشته بود:در راه برگشت از حرم امام رضا (علیه السلام) ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم.آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت…
    یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود.نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبرگریه می کرد و می گفت:یا امام رضا (علیه السلام) منتظر وعده ام..آقا جان چشم به راهم نذار… توی وصیتنامه ساعت شهادت،روزشهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود.شهید که شد،دیدیم حرفاش درست بوده.دقیقاتوی روز،ساعت و مکانی شهیـد شدکه تووصیت نامه اش نوشته بود!
    *خاطره ای ازشهید حمید محمودی*