تاريخ انتشار : ۴ مرداد ۱۳۹۱ تعداد بازديد : 5506

 دخترها بخوانند!


بسم الله الرحمن الرحیم

سال آخر دبیرستان،من و “مهشاد” در کلاس بر روی یک نیمکت می نشستیم.او خیلی می کوشید میان من و خودش،پلی از محبت و دوستی بنا کند اما از انجا که او دختری غیر مذهبی و بی قید و بند بود سعی میکردم بین خودم و او،به جای یک پل،دیوار ضخیمی از بی اعتنایی بنا کنم.چون می دانستم این دوستی چیزی جز بدبختی ندارد.اما روزی مهشاد با شیرین زبانی آنقدر اصرار کرد که بالاخره پذیرفتم برای ساعتی به منزلشان بروم تا-به اصطلاح-با هم گپی بزنیم و آلبوم عکس تماشا کنیم.

در اتاق مشغول گفتگو بودیم که برادر مهشاد سرزده وارد اتاق شد! سلام و احوال پرسی کرد و مدام می کوشید توجه مرا به خودش جلب کند اما من اعتنایی به او نمی کردم و قصد داشتم هرچه زودتر آنجا را ترک نمایم.

وقتی از منزل خارج شدم،مهشاد نامه ای به دستم داد.در آن نامه،برادرش نسبت به من اظهار عشق کرده بود.من ساده دل که همه مردم را به چشم پاکی و صداقت می دیدم،تصمیم گرفتم از روی انسانیت و خیر خواهی،نامه ای برایش بنویسم تا به او بفهمانم که«نشان کوی معشوق،قلب یک نامحرم نیست،بلکه معشوق واقعی خداست»،پس عشق حقیقی را در خدا باید جست.

اما او دوباره برایم نامه نوشت .آری،افراد هرزه و بی تقوا،هر گاه عفت و نجابت دختری را نشانه بگیرند،تا او را در زیر دندانهای هوا و هوس خود پاره پاره نکنن،از کار خود دست بر نمی دارند.برادر مهشاد نیز،تمناهای شیطانی خویش را در میان کلمه های آکنده از محبت جا داده بود تا قلب مرا برباید و من که میپنداشتم بدین وسیله او را به راه راست هدایت می کنم،جوابش را نوشتم.

گذشت و گذشت و وقتی به خود آمدم،دیدم یک مشت نامه ی عاشقانه در لابه لای کتابهایم مخفی کرده ام که هر کدام از آنها،سندی است برای بدنامی من. از تکرار نامه های او خسته شده بودم.می ترسیدم پدر و مادرم بفهمند و برداشت غلطی بکنند.از این رو،توسط مهشاد برایش پیغام فرستادم که دیگر به هیچ وجه نامه ای از او نمی پذیرم.اما او از طریق خواهرش پیغام فرستاد که می خواهد برای آخرین بار مرا ببیند و حرفش را بزند و پاسخ نهایی را از زبان خودم بشنود.

اکنون که به این داستان تلخ می اندیشم،افسوس می خورم که من با این همه آگاهی،چگونه حاضر شدم با چنین کسی به گفتگو بنشینم.من کم تجربه پیشنهادش را پذیرفتم و قرار گذاشتیم تا همدیگر را در پارک ببینیم.روی صندلی نشستیم و مشغول گفتگو شدیم که خواهرش از ما چند عکس گرفت.ساعتی در آنجا پرسه زدیم و سپس به منزل بازگشتم.

اما باز هم از آن روز به بعد،مهشاد و برادرش،همچنان مزاحمم میشدند.اما اینبار آن پسره هرزه پیغام می فرستاد که اگر به طرفم نیایی و با من دوست نشوی،آبرویت را میریزم و به همه می گویم که با من رابطه داشته ای…!

بسیار پشیمان بودم و راهی برای خلاصی نمی یافتم.پدر و مادرم،روز به روز شاهد زردی چهره و لاغر شدن جسمم بودند.شرم داشتم که این موضوع را با آنها در میان بگذارم.می ترسیدم مرا درک نکنند و ارزش و احترامم از بین برود.

جوان مزاحم بار دیگر برایم نامه ای فرستاده بود.اما این مرتبه آن نامه به دست برادرم افتاد و از مضمون آن آگاه شد.وقتی موضوع را از من پرسید،بغضم ترکید و ماجرای نامه ها و عکس در پارک و مزاحمت های آن جوان هرزه را برایش تعریف کردم و از وی یاری خواستم.برادرم پیش آن جوان ولگرد رفت و گفت که اگر بار دیگر مزاحم شود،از دست او به دادگاه شکایت خواهد کرد.

چند روزی نگذشته بود که دوباره نامه ای از آن پسر بلهوس رسید و تهدیدم نموده بود که اگر دوستی او را نپذیرم،از من انتقام خواهد گرفت و عکس و نامه هایم را به همه نشان خواهد داد!

می دانستم که از همان اول نمی بایست با آن جوان تماس میگرفتم،اما من قصد خیر خواهی داشتم و هیچ فکر نمی کردم که به چنین بلایی گرفتار شوم. بالاخره شب هنگام بعد از شام،همه داستان را از اول تا اخر برای پدرم تعریف کردم.پدرم گفت که چرا زودتر او را آگاه نساخته ام.آنگاه از آن جوان شرور به دادگاه شکایت کردیم و نامه های او را به قاضی ارائه نمودیم و وی به جرم شرارات و مزاحمت،به سه ماه زندان محکوم گردید.

چند سال بعد برای کار به یک موئسسه تولیدی مراجعه کردم بعد از یک ماه مسئول قسمت،تشخیص داد که من فرد مفیدی هستم. مقدمات استخدام مرا فراهم کرد،و قرار شد طی دو هفته به استخدام رسمی در آیم.زمان موعود فرا رسید ولی از حکم استخدام خبری نشد. از این جهت از منشی رئیس وقت ملاقات خواستم تا دلایل پذیرفته نشدن خود را بدانم.

وقتی وارد اتاق رئیش شدم،آقای رئیس پرونده ام را باز کرد و پس از اندکی تأمل گفت:

“خانم الهه…!ساعت کنترل موئسسه نشان می دهد که شما آدم منظم و مرتبی هستید،مسئول قسمت هم از کارتان راضی است،اما گذارشی به دست ما رسیده که متأسفانه به خاطر نداشتن صلاحیت اخلاقی،از پذیرش شما معذوریم!”

رنگ از صورتم پرید.باور کردنی نبود چه طور به پدرم بگویم؟

پرسیدم:”مگر من چه گناهی مرتکب شده ام؟”

رئیس پاسخ داد:”حقیقت این است که شخصی،عکس و نامه هایی به ما ارائه نموده که نشان میدهد شما در دوره دبیرستان با جوانی هرزه رابطه داشته اید.بنابراین ما نمی توانیم با چنین سابقه ای شما را در این موسسه استخدام کنیم.”

سخنان رئیس مانند پتکی،سبوی احساس مرا درهم شکست.باید از آبرو و حیثیت خود دفاع می کردم.از این همه ناجوانمردی و پستی،افسوس خوردم.درحالی که از شدت ناراحتی دستهایم می لرزید رو به رئیس کردم و گفتم:”چرا قبل از تحقیق و بررسی همه جانبه،درباره ی من به قضاوت نشسته اید؟اگر بخواهید واقعیت را بفهمید،بهتر است هرچه زودتر با پدرم تماس بگیرید.من در دامان پدر و مادری پاک و پارسا پرورش یافته و از چشمه سار مهر و محبت آنان سیراب گشته ام.هیچ موضوعی در زندگی ام اتفاق نمی افتد،مگر آنکه والدینم  را در جریان قرار می دهم.قصه ی شیطنت  های این جوان مزاحم و خواهرش را نیز باید از زبان پدرم بشنوید.”

آقای مدیر از من پوزش خواست و قرار شد برای روشن شدن موضوع،روز بعد،همراه پدرم به آن موئسسه مراجعه نماییم.

فردای آن روز،پدرم همه چیز را برای مدیر تعریف کرد و در پایان سخنانش،افزود:”خوشبختانه پرونده ی محکومیت این جوان شرور و دغلباز در دادگاه موجود است و برای اطمینان بیشتر،می توانید به قاضی مراجعه کنید.”

سخنان پدر،بر دل رئیس نشت و  تردیدش برطرف شد حکم استخدام من را بیرون آورد و بالفور امضا کرد. اشک شوق در چشمانم حلقه زد و طعم شیرین عفت و نجابت را احساس کردم،دست  به آسمان برداشتم و خدای مهربان را از این پیروزی شکر کردم.

آری اشتباهی که هرگز از ذهنم بیرون نمی رود و مثل یک زخم کهنه،هنوز عذابم می دهد و این اشتباه بزرگ،همراهی و همگامی با یک دوست نادان و فاسدی بود که در خانوادهای بی بند و بار رشد کرده بود آری:

با بدان منشین که در مانی         خو پذیر است نفس انسانی

خواهر خوبم!قصه عبرت انگیز مرا بخوانید که آغاز راه است.بگذارید شکوفه های تجربه بیایند و کاشانه ی دل مار را صفایی تازه بخشند.خدایا کمکم کن تا در فردایی روشن جاری شوم و از دام مکر و فریب دوستان ناباب در امان…


دوستان عزیز به یاری خداوند متعال تصمیم گرفته ایم در سری متوالی و در مجموعه با نام”دخترها بخوانند” عبرت ها، تجربه ها و داستان های حقیقی بانوان گرامی را قرار دهیم تا دیگران با مطالعه ی آنها کج راهه های احتمالی و تجربیات تلخ دیگر خواهرانشان را مرتکب نشوند و درس عبرت بگیرند و از دام این بندها خلاصی یابند.چرا که یک تجربه واقعی که با تمام وجود بیان میشود می تواند از هزاران پند و اندرز دیگر سودمند تر باشد.

و شما خوانندگان عزیز و دوستانی که خود نیز اتفاقاتی را هرچند با پایان تلخ و یا با پایان شیرین تجربه کرده اید بدانید که به گفته امام صادق علیه السلام كسى كه در جایی كه آب يافت نمی شود، تشنه ‏اى را سيراب كند، مانند كسى است كه نفسى را زنده كرده باشد و هركس نفس منحرفى را هدايت كند او را زنده كرده و بر طبق قرآن چه پاداش عظیمی است برای کسی که انسانی را حيات بخشد پس گویی چون کسی است که همه انسان ها راحيات بخشيده و هدایت کرده است…

فلهذا آن دسته از دوستانی که مایل به ارسال تجربیات خود هستند متون خود را به آدرس ایمل سایت نصر۱۹ ارسال نمایند تا در همین قسمت قرار گیرد.

آدرس ایمیل سایت : Info@nasr19.ir

 

 




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)


  1. گمنام گفت:

    بله واقعا داستان عبرت انگیزی بود
    متاسفانه اینچنین مواردی زیاد اتفاق می افته
    مخصوصا توی نت که دیگه خودتون مطلع هستید
    خدا خیرتون بده
    حتما این کار رو ادامه بدید

  2. ali گفت:

    eyval ajiyaye man yad begirin ke be kasi etemad nakunin na beharkas be kasi ke fesad akhlaqi dare etemad nakunin.be sirat bengarin na be sorat.
    man ye pesaram ama mortakebe eshtebahati shodam faqat vasam doa konid khoda bebakhshe

  3. ali گفت:

    eyval ajiyaye man yad begirin ke be kasi etemad nakunin na beharkas be kasi ke fesad akhlaqi dare etemad nakunin.be sirat bengarin na be sorat.
    man ye pesaram ama mortakebe eshtebahati shodam faqat vasam doa konid khoda bebakhshe.

  4. احسان اقایی ازشهرضا گفت:

    سلام باید بگم که این دخترنبایدزیاد ناراحت باشه چون به ازاین بدتراش نرسیده وخوب که برادرش فهمیده اگه ازبرادرش مخفی می کردمثل یاس خواننده رپ می گه ازاین بدتراش به سرش میومد ۲٫بگم که خونواده هااصلا نظارت نمی کنن وبعدش اگه بفهمن یاکتک می زنن یامگن خودت رفتی طرفش ۳٫٫انشااله ازدخترا وهمچنین پسرا که دنبال این چیزا نرن وقت هست واسه عشق بازی .۴٫٫متاسفانه اون قدرکه به پسراازادی می دن به دخترا نمی دن وهمین بلای جون پسرا شده کسی فکرنم کنه که همین پسرابه همون دخترا اسیب می رسونن

  5. به یاد دوستانم نازنین وفاطمه تمام زندگیمن گفت:

    به نظر من زیاد داستانش عبرت انگیز نبود بعد گفت دخترا بخونن نه پسرا اقا احسان اقا علی و اقا کریم