تاريخ انتشار : ۶ تیر ۱۳۹۱ تعداد بازديد : 4258

 بشكست اگر دل من به فدای چشم مستت


 ناگفته‌هايی از حادثه‌ی تلخ سوء قصد به جان رهبر معظم انقلاب اسلامی

جمعی از اعضای تيم حفاظت و اعضای تيم پزشكی حضرت‌ آيت‌الله خامنه‌ای بعد از ۲۵ سال ، در محضر رهبر انقلاب به بيان خاطرات و ناگفته‌هايی از حادثه تلخ ترور در ششم تير۱۳۶۰ پرداختند.

در اين مراسم كه نزديك به ۴ ساعت به طول انجاميد ، آقايان خسروی وفا ، حاجی‌باشی ، جباری ، جواديان ، پناهی و حياتی از محافظان قديمی رهبر انقلاب ، به همراه ۳ نفر از تيم پزشكی ايشان ــ دكتر ميلانی ، دكتر زرگر و دكتر منافی ــ به مرور خاطرات خود از ششم تير ۱۳۶۰ پرداختند . آنچه می‌خوانيد روايتی است كوتاه از اين نشست.

–  اصلا اون روز مسجد يه جور ديگه بود…

– راست میگه ! مثل هميشه نبود ، هفته‌ی قبل هم كه برنامه لغو شد ، اومده بوديم اما اينطوری نبود !

– توی حياط يه جايی واسه ضبط صوت‌ها درست كرده بوديم .

–  نماز ظهر كه تموم شد ، آقا رفتن پشت تريبون .

– سئوال‌ها هم خيلی تند و بعضاً بی‌ربط بود…

– پرسيده بودن شما داماد وزير گرفتی و فلان قدر مهر دخترت كردی .

– آقا اول كمی درباره شايعات عليه شهيد مظلوم بهشتی صحبت كرد و بعد هم اشاره كرد كه من اصلا دختر ندارم !

– من ديدم يه نفر با موهای وزوزی داره با يه ضبط صوت به سمت تريبون مياد .

– نه يه نفر نبود ! ضبط رو دست به دست دادن تا كسی شك نكنه!

– منم فكر كردم ضبط بچه‌های خود مسجده ؛ ديگه شك نكردم چرا اين ضبط مثل بقيه توی حياط نيست!

– ولی نفر آخر ، از خودشون بود !

– آره ! آره ! چون دقيقا ضبط رو گذاشت رو به آقا و سمت چپ ؛ درست مقابل قلب ايشون!

– من همينطوری رفتم به ضبط يه سری بزنم ! كمی زير و بمش را نگاه كردم و بعد ناخودآگاه جاشو عوض كردم ، گذاشتم سمت راست ، كنار ميكروفن ، كمی با فاصله‌تر از آقا!

– يكدفعه ميكروفن شروع كرد به سوت كشيدن…

– آقا برگشتن گفتن : اين صدا را درست كنيد يا اصلا خاموش كنيد .

– منبری‌ها اين جور مواقع كمی عقب و جلو می‌شن تا بلكه صدا درست بشه !

– من روبروی آقا ، كنار در شبستان وايساده بودم ، آقا كمی به عقب و سمت چپ رفتند كه يكدفعه …

– يه صدای عجيبی توی شبستان پيچيد …

– اول فكر كردم ، تير اندازی شده …

– سريع اسلحه‌ام رو درآوردم … تا برگشتم ديدم …

و اشك ، چنان سر می‌خورد توی صورتش كه هر چه‌قدر هم لبش را بگزد ؛ نمی‌تواند كنترلش كند … سرش را تكان می‌دهد و به “حاجی‌باشی” نگاه می‌كند ، او هم سرش را انداخته پائين و با دست اشك‌هايش را می‌چيند . “پناهی” به دادش می‌رسد و ادامه می‌دهد :

– مردم اول روی زمين دراز كشيدند و بعد هم به سمت در هجوم بردند ، من اسلحه‌ام را از ضامن خارج كرده بودم ، تا برگشتم سمت جايگاه ديدم ــ بغضش را فرو می‌خورد ــ “آقا” از سمت چپ به پهلو افتاده‌اند روی زمين ! داد زدم : حسين ! “آقا”… تا برسم بالای سر “آقا” ، “حسين جباری” تنهايی “آقا” را بلند كرده بود و به سمت در می‌رفت …

“جواديان” كه هنوز صورت گردش سرخ سرخ است ، فقط سرش را به طرفين تكان می‌دهد و حتی چشم‌هايش را هم از ما می‌دزدد . “حياتی” اما ماجرا را اينگونه ادامه می‌دهد :

– هرطور بود راه را باز كرديم و خودم برگشتم پشت تريبون ، ضبط صوت مثل يك دفتر ۴۰برگ از وسط باز شده بود . با ماژيك قرمز هم روی جداره داخلی‌‌اش نوشته بودند : “‌اولين عيدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی!”

– به هر ترتيبی بود آقا را سوار ماشين كرديم . يك بليزر سفيد . با سرعت از بين جمعيت كنده شديم و راه افتاديم . توی راه يك لحظه آقا به هوش آمدند.  نگاهی به چهره‌ی من كردند و از هوش رفتند . بعد‌ها پرسيدم آن لحظه چه چيزی احساس كردين ، گفتند : “دو چيز!  يكی اينكه ماشين داشت پرواز می‌كرد و ديگر اينكه سرم روی پای كسی بود …”

حاجی‌باشی يكدفعه نگاهش را از زمين می‌كند و بلندتر می‌گويد : توی ماشين همه‌اش به اين فكر بودم كه اگر اتفاقی بيافته ، مردم به ما چی می‌گن؟! و دوباره باران ، حرف‌هايش را خيس می‌كند .

“جواديان” ادامه می‌دهد : از جلوی يك درمانگاه گذشتيم كه گفتم : “حسين ! برگرد… درمانگاه  …”

پنج نفری وارد درمانگاه شديم ، همه هول برشان داشته بود ، يك نفر غرق خون توی آغوش جباری ، ۳ نفر هم با لباس خونی و اسلحه دنبالش … اولين دكتری كه آمد و نبض آقا را گرفت ، بی‌معطلی گفت : ديگه كار از كار گذشته و رفت … پرستاری جلو آمد و گفت  “:ببرينش بيمارستان بهارلو ؛ پل جواديه “

به سرعت دويديم سمت ماشين.  پرستار هم همراهمان شد ، با يك كپسول اكسيژن كه توی ماشين نمی‌رفت و بچه‌ها روی ركاب در عقب گرفتنش تا بريم بيمارستان بهارلو …

توی مسير بی‌سيم را برداشتم و :

–  حافظ هفت ! مركز … مركز ! موقعيت پنجاه – پنجاه … (پنجاه – پنجاه موقعيت آماده‌باش بود) بعد گفتم : مركز! حافظ هفت مجروح شده !

دوباره همه با هم ساكت شدند … انگار همين ديروز بوده ، همين ديروز كه از توی ماشين اعلام می‌كنند به دكتر فياض بخش ، دكتر زرگر و … بگوئيد از مجلس خودشان را برسانند ، بيمارستان بهارلو .

ماشين از در عقب بيمارستان وارد محوطه می‌شود . برانكارد می‌آورند . آقا را می‌رسانند پشت در اتاق عمل.  دكتری كه از اتاق عمل بيرون می‌آيد ؛ نبض را می‌گيرد و با اطمينان می‌گويد : “تمام كرده!” اما …

اما دكتر فاضل كه آن روز اتفاقی و برای مشاوره‌ی يكی از بيماران در بيمارستان بهارلو حضور داشته ، خودش را به اتاق عمل می‌رساند و دستور آماده سازی اتاق عمل را می‌دهد .

 

ديدار بعد از ۲۵ سال

از راست آقايان دكتر باقی ، دكتر ميلانی ، دكتر منافی ، محمود خسروی‌وفا ، دكتر زرگر ، جواديان ، حسين جباری ، مجتبی حياتی ، دكتر مرندی ، رضا حاجی‌باشی ، پناهی ، حجت‌الاسلام مطلبی

– شهيد بهشتی به من خبر داد . تازه رسيده بودم منزل . پيكانم را سوار شدم و راه افتادم . به محض رسيدن ، دكتر محجوبی گفت نگران نباش ، خون را بند آوردم . و من آماده شدم برای جراحی .

دكتر زرگر ادامه می‌دهد : رگ پيوندی می‌خواستيم ، پای راست را شكافتيم . رگ دست راست و شبكه عصبی‌اش كاملا متلاشی شده بود . فقط توانستيم كمی جلوی خونريزی را بگيريم و كمی هم پانسمان كنيم . تصميم بر اين شد كه آقا را ببريم بيمارستان قلب .

دكتر ميلانی هم كه مثل دكتر زرگر تمام موهای سرش سفيد شده ، غرق روزهای تلخ دهه ۶۰ شده است ، آرام و با تامل تعريف می‌كند :

ــ جراحت خيلی سنگين بود ، سمت راست بدن پر از تركش و قطعات ضبط صوت بود ، حتی يكی از تركش‌ها زير گلوی آقا جا خوش كرده بود . قسمتی از سينه ايشان كاملا سوخته بود ! يكی دو تا از دنده‌ها هم شكسته بود . دست راست هم كاملا از كار افتاده بود و از شدت ضربه ورم كرده بود. استخوان‌های كتف و سينه كاملا ديده می‌شد . ۳۷ واحد خونی و فراورده‌های خونی به آقا زده بودند كه خود اين تعداد ، واكنش‌های انعقادی را مختل می‌كرد … دو سه بار نبض آقا افتاد و چند بار مجبور شديم پانسمان را باز كنيم و دوباره رگ‌ها را مسدود كنيم … خيلی عجيب بود ، انگار هيچ چيز به اراده‌ی ما نبود …

و دكتر منافی چشم‌هايش را روی هم می‌گذارد و آن روزها را اينگونه از پشت پرچين خاطرات ماندگارش بيرون می‌ريزد : “مردم بيرون بيمارستان صف كشيده بودند برای اهدای خون . راديو هم اعلام كرده بود جراحت به قلب آقا رسيده ، عده‌ای توی محوطه جلوی اورژانس ايستاده بودند و می‌گفتند می‌خواهيم “قلبمان” را بدهيم … با هلی‌كوپتر ، آقا را رسانديم بيمارستان قلب . لوله تنفس داشتند و تا بيمارستان دو بار مونيتور وضعيت نبض ، خط ممتد نشان داد … عمل جراحی ۳ ساعت طول كشيد و آقا به بخش “آی سی يو” منتقل شدند . شب برای چند لحظه به هوش آمدند …كاغذ خواستند تا چيزی بنويسند … كاغذ كه داديم با دست چپ و خيلی آرام و با دقت چند كلمه را به زحمت كنار هم چيدند :

– همراهان من چطورند؟

چند روز بعد كه ديگر مطمئن شده بوديم ، دست راست كاملا از كار افتاده است ، از تلويزيون آمدند تا گزارش تهيه كنند ، يك ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش بيايند ، وقتی پرسيدند كه حالتان چطور است؟ اين پاسخ را گرفتند:

بشكست اگر دل من به فدای چشم مستت / سر خُمِّ می سلامت ، شكند اگر سبويی

و حالا كه ۲۵ سال از آن روز تلخ گذشته ، شايد شيرينی عيدی گروهك فرقان بيشتر خودش را نشان می‌دهد كه به قول “خسروی وفا” هر وقت در حزب جلسه بود ، آقا آخرين نفری بود كه از حزب خارج می‌شد ” و فردای آن روز هفتم تير بود…

حالا شايد بهتر بشود فهميد چرا سال‌هاست ضربان قلب اين مردم می‌گويد: “دست” خدا بر سر ماست … اين دست ، رنگ خدا را ديده و طعم بهشت را چشيده ، سوغات يك سفر غيبی به آن سوی ابرهاست كه پيش رهبر مانده تا به قول دكتر ميلانی : “با دست موعود بيعت كند…”

صدای اذان يعنی شوق پرواز در آسمان آبی نماز . خودمان را به نمازخانه می‌رسانيم ، اين گروه آشنای قديمی ، صف اول و دوم نماز می‌ايستند … رهبر كه می‌آيد مثل پروانه‌های حرم رضوی كه در بهار گرد زائر حضرتش بی‌قراری می‌كنند ، دور آقا حلقه می‌زنند.  دكتر ميلانی زودتر از باقی خودش را به آقا می‌رساند و همينطور كه با چشم خيس به دست آقا خيره شده ، دست رهبر را می‌بوسد و غرق آن نگاه پدرانه می‌شود … و چه خنده‌ی شيرينی بر لب‌های رهبر نقش بسته ، خيلی وقت بود اين جمع سال‌های جوانی را يكجا نديده بود…  چه غافلگيری لذت بخشی .


منبع : پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری (مدظله العالی)  www.khamenei.ir




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل

ديدگاه شما در مورد عبدالعلي

( الزامي ) (الزامي)


  1. سید حامد فاطمی گفت:

    بازم دمتون گرم گل کاشتین با این مطالبتون (F)

  2. با سلام
    ما را در لينك خود اضافه نماييد

    http://www.vaja-hamedan.blogfa.com

    با تشكر
    سرباز گمنام آقا امام زمان
    ياور مهدي (ع)

    vajahamedan@yahoo.com

  3. عبدالعلي گفت:

    ناز پرورده تنعم نبرد راه بدوست عاشقي شيوه ي رندان بلا كش باشد
    سلامتي ش ۱۴ صلوات

  4. مفلحون گفت:

    برخیز که حجت خدا می آید
    رحمت ز حریم کبریا می آید
    از گلشن عسگری گذر کن امشب
    بوی گل نرگس از فضا می آید
    سلام علیکم.پیشاپیش میلاد منجی عالم بشریت و عیدتان مبارک.
    یاعلی.التماس دعای فرج…
    اللهم عجل لولیک الفرج… (F)