تاريخ انتشار : ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ تعداد بازديد : 3568

 معلم جدید بره ها


یکی بود یکی نبود کلاسی بود که شاگردهای آن بچه گوسفندها، یعنی بره‌ها بودند. بره‌های ناز و کوچولو هرروز شاد و خوشحال به مدرسه می‌رفتند و درس می‌خواندند. یک روز معلم آنها مریض شد. آقا گوسفنده ، یعنی معلم بره‌ها مجبور شد برای معالجه به سرزمین دوری برود.

 

معلم جدید بره ها

بره‌ها ، معلم نداشتند . آقا معلم به آنها گفته بود تا وقتی که برمی‌گردد ، خودشان درس را بخوانند . هر چند روز یک بار هم به مدرسه بیایند و با هم درس بخوانند . یک روز بره‌ها به کلاس آمده بودند و درسشان را می‌خواندند که گوسفند عجیب و غریبی وارد کلاس شد و گفت: سلام بره‌های خوبم! من را معلمتان فرستاده . از این به بعد شما معلم دارید .
یکی از بره‌ها گفت : چه پشم‌های بلندی دارد ! توی این گرما چرا پشم‌هایش را نچیده است ؟
یکی دیگر از بره‌ها هم گفت : چقدر خودش را پوشانده ! چه گوسفند بزرگ و بدقیافه‌ای!
یکی از بره‌ها که اسمش مو فرفری بود به دوستانش گفت : بس کنید ! او را آقا معلم فرستاده ، بهتر است به حرف‌هایش گوش کنیم .
معلم جدید گفت : بره‌های خوبم ، از امروز من معلم شما هستم . بهتر است به حرف‌هایم خوب گوش کنید .
بره‌ها گوش‌هایشان را برای شنیدن حرف‌های معلم جدید تیز کردند .
معلم جدید گفت : خب ، چون خیلی از درس عقب هستید ، از همین امروز درس را شروع می‌کنیم .
بره‌ها گفتند : چه خوب !
معلم جدید صدای کلفتش را صاف کرد و گفت: حالا می‌خواهم ببینم چقدر نوشتن بلد هستید؟ پس چیزهایی را که می‌گویم بنویسید: همه باید زیاد علف بخوریم تا چاق شویم . علف خوردن خیلی خوب است . گوسفندها باید زیاد علف بخورند تا چاق و بزرگ شوند .
بره‌ها با تعجب به یکدیگر نگاه می‌کردند و هر کدام چیزی می‌گفتند . کلاس پر از سر و صدا شده بود .
معلم گفت : ساکت ! حرف نزنید و فقط چیزهایی را که می‌گویم ، بنویسید .
بره‌ها به یکدیگر می‌گفتند : این دیگر چه معلمی است ؟ ما که از این درس‌ها نداشتیم !
موسیاه ، یکی از بره‌ها گفت : اجازه !‌
معلم جدید گفت : اجازه بی ‌اجازه! به جای اجازه گرفتن بهتر است بنویسی !
بره‌ها دیگر حرفی نزدند و فقط نوشتند .
فردای آن روز، معلم جدید بره‌ها را به گردش علمی برد ؛ اما به جای اینکه به آنها درس بدهد ، وادارشان کرد تا می‌توانند علف بخورند . او راه می‌رفت و می‌گفت : بخورید ، بره‌های خوبم ، بخورید !
بره‌ها روز به روز بیشتر تعجب می‌کردند .
روزی یکی از بره‌ها گفت : اجازه ! آقا معلم قبلیمان به ما درس علف خوردن نمی‌داد . او اصلا این‌طوری نبود .
معلم جدید عصبانی شد و گفت : ساکت . هر معلمی یک روشی برای درس دادن دارد .
چند روز گذشت . یک روز ، مو فرفری که از همه چاق‌تر بود به کلاس نیامد . فردای آن روز هم نیامد و همین‌طور روزهای بعد . بره‌ها همه جا را گشتند ؛ ولی نتوانستند او را پیدا کنند .
یکی از بره‌ها از معلم جدید پرسید : آقا معلم چه کار کنیم ؟ همه جا را گشتیم ؛ اما مو فرفری نیست که نیست .
معلم جدید کمی ناراحت شد و گفت : خب ، من چه کار کنم که او نیست بگردید ، باز هم بگردید . حتما پیدایش می‌کنید .
چند روز دیگر دم سیاه به کلاس نیامد . بره‌ها هر چه گشتند ، او را هم پیدا نکردند . همه ناراحت بودند و ترسیده بودند . دیگر هیچ‌کس حوصله‌ درس‌ خواندن و آن همه علف خوردن را نداشت .
کار معلم جدید این شده بود که به آنها علف بدهد . حتی می‌گفت در کلاس هم می‌توانند علف بخورند .
یک روز بره‌ها درس حساب داشتند معلم جدید می‌گفت : یک گوسفند چاق با یک گوسفند چاق دیگر می‌شود ، دو گوسفند .
ناگهان در باز شد و معلم قدیمی بره‌ها به کلاس آمد معلم قدیمی به معلم جدید نگاه کرد و گفت : تو دیگر کی هستی؟ چه کسی تو را فرستاده؟
معلم جدید رنگش پرید و شروع کرد به لرزیدن .
بره‌ها با تعجب فریاد زدند : آقا معلم ، مگر شما او را نفرستاده بودید؟
معلم جدید با ترس گفت : من… من … من بره‌ها را دوست دارم و با ترس به طرف در دوید .
معلم قدیمی فریاد زد : بچه‌ها او را بگیرید .
معلم جدید فریادی کشید . همه دندان‌هایش را دیدند . به سرش ریختند و اجازه ندادند که هیچ کاری بکند . پشم‌هایی که به تنش چسبیده بود ، کنده ش د. همه آقا گرگه را شناختند . بره‌ها ترسیدند ، ولی معلمشان گفت : نترسید بچه‌ها ! او را بزنید . وقتی همه با هم باشیم و به یکدیگر کمک کنیم ، دشمن هیچ‌کاری نمی‌تواند بکند و خودش هم شروع کرد به زدن او . بره‌ها با هر چیزی که دم دستشان بود ، او را زدند.
آنقدر او را زدند که دندان‌هایش شکست . گرگه با همان حال فرار کرد و رفت . رفت و رفت . او هنوز هم می‌رود و دیگر فکر معلم شدن به سرش نزده است.




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)