تاريخ انتشار : 3 فوریه 2011 تعداد بازديد : 3068

 دکتر شریعتی


پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

 

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید …

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایهی دیوار بگشایی

لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)


  1. آرش گفت:

    از شما توقع نداشتم در مورد دكتر!!! شريعتي مطلب توي سايت به اين پاكي و نابي بزنيد

    يكي از ابراز فيض هاي دكتر!!! شريعتي:

    چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است و انها در ان سر دنیا عرق می خورند و وضعشان ان است نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ؟؟!!