تاريخ انتشار : ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ تعداد بازديد : 1590

 یاد و خاطره اسارت در رمضان


یاد و خاطره اسارت در رمضان

\\"\\"

آماده شهادت شدم
آزاده: خدایار بختیاری(اردوگاه موصل ۲)یکی از روزهای ماه مبارک رمضان در آسایشگاه، بچه‌ها خود را مهیای نماز مغرب و عشا کرده بودند و ده نفر، ده نفر نماز می‌خواندیم به گونه‌ای که نگهبان عراقی متوجه ما نشود. در این حال صدای الله‌اکبر یکی از بچه‌ها که مکبر بود بلند شد، نگهبان متوجه شد و به سرعت خود را به نزدیک پنجره رساند و چندین بار پرسید: چه کسی بود تکبیر گفت؟ چون همه بچه‌ها ساکت مانده بودند رو کرد به مسؤول آسایشگاه و دوباره با عصبانیت پرسید: چه کسی تکبیر گفت؟ در این حال من سریعاً بلند شدم و گفتم: من بودم. دلیلش هم این بود که نمی‌خواستم برادری که مکبر ایستاده، شناسایی شود چون صدای زیبای ایشان در هنگام خواندن دعای سحر بچه‌ها را شاداب و منقلب می‌کرد و اگر شناسایی می‌شد تمامی برادران از نوای دلنشین دعای سحر او محروم می‌شدند.

 

فردای آن روز من و مسئول اتاق را به دفتر سرهنگ عراقی که مسئول اردوگاه بود بردند. وقتی وارد دفتر شدیم سرهنگ رو به من کرد و گفت :چرا تکبیر گفتی؟ هنوز جواب نداده بودم که مرا به زیر مشت و لگد گرفت و چون می‌خواست بیشتر مرا اذیت کند ابتدا پنجاه مرتبه و در مراحل بعدی هم به همین صورت به من فرمان بنشین و برپا داد. بعد از آن به سرباز خود رو کرد و گفت: او را با کابل بزن. او شروع کرد به زدن و چون این زدن‌ها اثر نکرد گفتند: باید دست بزنی و برقصی و به (امام) خمینی دشنام دهی. من از این کار اجتناب کردم و باز کتک شروع شد. خلاصه خودشان از کتک زدن خسته شدند و سرهنگ عراقی با لحن تندی به سرباز خود گفت: برو از کشوی میز تیغ موکت‌بری را بیاور تا سرش را از تن جدا کنم. همین که سرباز عراقی رفت تا تیغ را بیاورد من هم خود را آماده کردم. دکمه‌های پیراهنم را باز کرده و شهادتین را گفتم و آماده شهادت شدم. سرهنگ عراقی که این صحنه را دید بسیار عصبانی شد و بار دیگر با شدت هر چه تمام مرا به کتک بست.در این هنگام به این فکر افتادم که باید خود را از زیر ضربات آنها رهایی بدهم و ناگهان خود را به این طرف و آن طرف ‌زدم به گونه‌ای که سرهنگ عراقی فکر کرد دیگر دارم از هوش می‌روم. بعد از تحمل آن همه شکنجه مرا به آسایشگاه بردند و دیگر از دستشان رها شدم.سفره وحدت در سحرهای رمضان

جداکردن افرادی که روزه می گرفتند از افرادی که نمی توانستند و یا نمی خواستند روزه بگیرند طرح بدی نبود.

ما سه آسایشگاه بودیم که روزه می گرفتیم و عراقی ها هم از برنامه ما اطلاع داشتند لذا ناهارمان را ساعت سه بعدازظهر می گرفتیم و در “فر”هایی که با تشک های ابری درست کرده بودم قرار می دادیم تا سرد نشود. برای اینکه برای سحری غذا کم نیاوریم معمولا افطاری را با نان وخرما و یا پنیرهای قالبی که از حانوت خریداری می کردیم سرمی کردیم و سحری را نیز یک سفره وحدت می انداختیم و همگی دور آن نشسته و غذا میل می کردیم. شاید فقط به خاطر ملاحظه کاری اکثر بچه ها بود که غذا به همه می رسید وگرنه این حجم کم غذا کفاف آن همه شکم گرسنه را نمی کرد.

ما چیزی به نام سفره غذا نداشتیم. بچه ها با دوختن پلاستیکهای کج ومعوج به هم ویا با استفاده از گونی ها ی خالی برنج سفره ای ساخته و استفاده می کردیم.

کتاب شهردار اردوگاه ص۱۱۶

با بهترین بندگان خدا
آزاده: فریدون بیاتی

کم کم ماه مبارک رمضان در حال نزدیک شدن بود. این اولین ماه رمضانی بود که انتظارش را می کشیدیم .قبل از آن بچه ها روزهای دوشنبه و پنجشنبه را به تبعیت از برنامه خودسازی حضرت امام خمینی روزه می گرفتند و هرچه به ماه مبارک رمضان نزدیکتر می شدیم هم به تعداد روزها افزوده می شد و هم به تعداد روزه دارها.

سروصدای حاصل از بیدار شدن روزه دارها خوش خدمتی بعضی از ضعیف النفس ها و خبرچینی جاسوسها باعث شد که فرمانده اردوگاه برای جلوگیری از تشنج و یا درگیری احتمالی ، فکری برای روزه دارها بکند . کسی چه می داند شاید هم می خواست مذهبی ها را شناسایی کند .

فرمانده یک روز همه را جمع کرد و اعلام نمود هرکس می خواهد ماه رمضان را روزه بگیرد این سوی برود .

اگرچه از بین جمعیت ۸۰۰ نفری اردوگاه تعداد فراوانی روزه می گرفتند ولی فقط ۳۰۰ نفر به خود جرات دادند و این سوی ایستادند .دیگران هر کدام دلیل و توجیهی برای سهیم نشدنشان داشتند.

افسر عراقی ما سیصد نفر را به سه گروه ۱۰۰ نفر ه تقسیم و مرا مسئول یکی از آن گروه ها کرد.

ازآن روز به بعد همه نفس راحتی کشیدیم .هم به این دلیل که همه یکدست و یک مرام بودیم و هم به دلیل این که دیگر خبری از خبرچین ها در بین نبود.

عجیب بود این بچه ها از بهترین بندگان خدا بودند . آنها برای شستن ظروف غذا ، نظافت و امور آسایشگاه از هم سبقت می گرفتند و به تنها چیزی که می اندیشیدند رضایت خدا و کسب ثواب بود .

کتاب شهردار اردوگاه ص۶۳

فهرست روزه داران
آزاده: حجت الاسلام حسین مروتی

اولین ماه رمضان در اسارت، نزدیک می شد. از طرف مسئولین اردوگاه اعلام شد که کسی حق روزه گرفتن ندارد. هر کس روزه بگیرد نه حق افطاری خوردن دارد و نه سحری. برخی از اسرا گفتند : هرکس روزه بگیرد و بخواهد صبح زود بلند شود و سحری بخورد باید بیرون بخوابد . یکی گفت : اصلا روزه گرفتن در اینجا حرام است . یکی از برادران حزب الهی رو به روی او ایستاد و با قاطعیت پرسید : مگر تو مجتهدی که می گویی روزه گرفتن در اینجا حرام است؟ او در پاسخ به مراجع و علما توهین کرد. جر و بحث بالا گرفت و ارشد آسایشگاه فریاد زد : اینجا روزه ، بی روزه .

این موضوع افکار بچه های مومن و حزب الهی را به خود مشغول کرده بود . به من مراجعه می کردند و می گفتند : ما روزه مان را می گیریم بدون سحری و حتی بدون افطار اما دست از روزه بر نمی داریم .

در این هنگام افراد ساده لوح و ضعیف می گفتند : روزه و نماز از ما ساقط است چون زمین غصبی است. ما با نان و آب صدام که نمی توانیم روزه بگیریم . تازه باید اسرا را در زمان اسارت شاداب و سالم نگه داریم و روزه گرفتن به نشاط و سلامت آنها ضربه می زند .

من در برابر آن همه تهدید و پیشنهاد ترک روزه با قاطعیت گفتم: ما هم روزه می گیریم و هم نماز می خوانیم .

قاطعیت من دلهای مومن را محکم و صف حزب الهی ها را متحدتر کرد تا جایی که کسانی که در آن زمان تردید داشتند از قاطعیت من روحیه گرفتند و به ما پیوستند .

هنگامی که روزه گرفتن ما حتمی شد، اعلام کردند که کسانی که می خواهند روزه بگیرند باید نام خود را به فرمانده اردوگاه بدهند .

برخی احتمال می دادند که این کار برای اذیت و آزار بچه هاست و نباید اسامی را به عراقی ها بدهیم .اما من وگروهی دیگر معتقد بودیم که باید با افتخار، اسامی اسرای مومن را که قصد روزه گرفتن دارند به آنها بدهیم و در این راه هرچه پیش بیاید باید تحمل کنیم .

برخی از دوستان پیشنهاد دادند که پس نام من و برخی نیروهای موثر در فعالیتهای مذهبی را در فهرست نگنجانیم تا اذیت نشویم اما من با قاطعیت گفتم :اگر قرار است کسی شکنجه و اذیت و آزار شود آن شخص من خواهم بود. من در همه سختی ها در کنار شما می مانم. پس با افتخار نام خود را به فهرست اضافه کردیم .

بیش از چهار صد نفر شدیم که اعلام کردیم می خواهیم روزه بگیریم و این با وجود تهدیدات ماموران بعثی و نیروهای منافق و جاسوس صورت گرفت . این همه افراد مومن اعلام آمادگی کردند که در همه رنج ها و مصیبتها در کنار هم باشند .

عراقی ها صف روزه داران را جدا کردند و در چهار آسایشگاه مجزا جا دادند. چهار آسایشگاهی که برادران مومن و حزب الهی در کنار هم سحری وافطاری می خوردند . نماز می خواندند و دعا و مناجات می کردند .

اولین ماه رمضان در اسارت برای ما بسیار مبارک بود و در آن تنهایی و غربت اسارت به ما روحیه ای دیگر بخشید .این موضوع موجب حیرت و ناامیدی عراقی ها و شکست جاسوسان شد .

کتاب رویای صادقه – صص ۶۶و۶۷

 

 




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

( الزامي ) (الزامي)